ضد حاشيه‌ای از جنس جاده !

بحث و گفتگو بر سر اين سفر بسيار بود . دو هفته پيش پوريا قصد داشت تا يک اردوي يک روزه‌ي شمال ترتيب بدهد . لولک و شهاب هم قصد رفتن به جايي موسوم به درياچه‌ي ولشت را داشتند . بنابراين ما بر سر دوراهي مانده بوديم عجيب ! . اگر با يکي از آندو ميرفتيم گروه ديگر البسه‌ي ما را پرچم مينمودند احتمالاْ . اما ناگهان همه چيز بر وفق مراد ما حاصل شد و هر دو گروه يکي شدند . پنجشنبه شب قرار شد تا همسفران در خانه‌ي پوريا دور هم جمع شوند و جمع شدند . اما هنوز معلوم نبود که مقصد نهايي درياچه‌ي ولشت است يا شمال . ما که نفهميديم تا صبح چه اتفاقي افتاد اما صبح که به آنجا رفتيم مطلع گرديديم که قرار است برويم دماوند گويا !! . از شما چه پنهان سکرتر مي‌گفت آنها تا صبح فيلم مشهد را ميديدند و با ياد آن روزها قليان استعمال مي‌کردند . باشد که خاطراتشان زنده گردد .

بازيگران : پوريا ، سکرتر ، جوان امروز ، ديدبان ، شهاب ، سيد ، رضا ساسانيان و خودم .
بازيگر ميهمان : نداريم .

:: شب ، نبودم ، نبودم ::
ساعت نزديک ۱۱بود که با پوريا تماس گرفتم . دوستان همه آنجا جمع بودند . آنشب قرار شد بروم آنجا اما به محض اينکه از نقشه‌هاي پليدشان آگاه گشتم به نحوي در خواب غلتيدم که پادشاهاني چند در برابرم لنگ مي‌انداختند و چه نيکو ! .

:: صبح ، جشن پتو ، دماوند ::
هنوز در خواب شيرين بودم ک ه تلفن زنگ زد . دوستي که اصلاْ لهجه اصفهاني نداشت و عمراْ پوريا هم نبود ، چنان پيغام پر محبتي برايم گذاشت که در چشم به هم زدني از بيم بر باد رفتن آبرو براي پاک کردن پيغام خود را به تلفن رساندم . درباره‌ي پيغام همين بس که از کلماتي نظير : پاي لرز ، سکرتر . شهاب ، در آن استفاده شده بود و دوستان ميدانند معاني اينها را حتماْ . بعد از دقايفي خود را به خانه‌ي پوريا رساندم . به محض وارد شدن به آنجا دوستان دو عدد پتو که از ضيافت شب قبلشان بر جاي مانده بود را بر سرم انداختند و هي زدند و چه دردناک ( غليظ تلفظ نماييد !! ) .

:: جاده ، به سمت دماوند ، شکم ::
در مسير رفت به سمت دماوند دوستان اصل شکم را هيچگاه فراموش نکردند و همواره به محض ديدن خوراکي فروشي اي دلشان تا آسمانها اوج مي‌گرفت اما هنگاميکه به جيب خود نگاه مي‌کردند بادشان خالي ميشد . آخر همه‌ي ما به اميد يکديگر آمده بوديم و چه ابلهانه !!
آقاي راننده هم تا دماوند ما را از شنيدن هيچ آهنگي محروم نکرد . از منصور بگيريد تا ... . والبته که اينها بهتر از راديو پيام بود . مرسي ! .

:: پشت کوه ، زور ، چگالي ::
بعد از مسافتي پياده و سواره روي به جايي تقريباْ پشت کوه رسيديم . در اين مکان شهاب حکم گاوي را داشت با پيشاني سفيد . هرکه او را ميديد از صغير تا کبير تا يک دل سير با او احوالپرسي نميکرد رهايمان نمينمود . من نميدانم شهاب با اين همه دوست و آشنا و هوادار چگونه هنوز اندر خم يک کوچه است ! ( کوچه = خواستگاري )
باز کردن درب خانه‌ي شهاب اينا بدين صورت بود : برو عقب ، بيا جلو ( با قدرت ، سرعت و کمي استقامت ) ، شاپالاق . در اين لحظه در باز ميشود . اين نقش را پوريا به زيبايي هرچه تمامتر ايفا کرد . بعد از ورود به خانه چيزي که بسيار در چشم مي‌آمد حوض وسط حياط بود . آب اين حوض رنگي لجن گونه به خود گرفته بود اما در کمال تعجب دو ماهي گُلي آنچنان در آن ورجه ورجه ميکردند که اگر به چشمان و بيني خود اطمينان نداشتيم حتماْ تني به آب ميزديم .
شهاب عين داخل فيلمها براي خنک شدن هندوانه آنرا به داخل آب پرتاب کرد . گويا او از اين عمل بسيار خوشش آمد زيرا با آب پرتقال نيز چنين کرد و ديگر حتي تلاش ما هم براي بيرون آوردن آب پرتقال از حوض بيفايده بود . بعد از اين اتفاق سکرتر بايد کلاسي توجيهي حول مسئله‌ي مهم چگالي براي شهاب بگذارد .
بعد از صرف ناهار پوريا و علي که به شدت از بي خوابي شب پيش در عذاب بودند خوابيدند . ما هم براي گشت و گذار و همچنين لذت بردن از هواي پاک به تپه‌هاي دماوند پناه برديم . باقي روز را نيز به هندوانه خوري ، عکس گرفتن در فيگورهاي مختاف و همچنين خنديدن گذرانديم .

:: برگشت ، جاده ، سلطان حاج اکبر ::
در راه برگشت افتخاري نسيب ما شد بس عظيم . همراه دوستان سوار بر ماشيني شديم که اگر ميدانستيم چه به روز ما خواهد آورد نميشديم . من و سکرتر جلو نشستيم و رضا ساسانيان ، سيد و پوريا نيز در صندلي عقب مستقر شدند . آقای راننده هنگاميکه سوار شد پرسيد : با نوار و سرعت مشکلی نداريد ؟ ما هم جواب داديم خير . لابد نميدانست که ما عمراْ در اين گونه مواقع کم نمياوريم . ايشان در مورد نوارشان فرمودند که گلچينی است از بهترين آهنگها . قبل از شروع شدن آهنگ ، آقای راننده به سبک شومن ها نام آهنگ و خواننده را به اطلاع ما انسانهای نادان می‌رساند . اما به محض آغاز آّهنگ ايشان دست هرگونه خرداديان را از پشت بستند . دوست ارجمند ما که گويا اکبر نام داشتند ( از عکسی که بر روی داشبورد نصب کرده بودند فهميديم ! ) آنچنان هنگام رانندگی رقص دست مينمود که ما هر لحظه بيم مرگمان ميرفت ! . در اين لحظات او سرعتی متجاوز از ۱۲۰ داشت . وقتی آهنگ اول که نسبتاْ تند بود تمام شد نفسی به راحتی کشيديم غافل از آهنگ بعدی . خواننده ميخواند : تو محشری .... !! . راننده برميگشت و با دست رضا ساسانيان و پوريا را نشان ميداد !! . من در اين لحظه ميخواستم اين حسن سليقه را به راننده محترم تبريک بگويم اما آنقدر وضعيت بدی داشتم که حتی نفس کشيدن هم برايم دشوار بود .
بعد از اتمام يک طرف نوار فرصتی دست داد تا آقای راننده از سوابق و پيشينه‌ی درخشان خود برايمان بگويد . او ميفرمود که دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن !! به او ميگويند حاج اکبر سلطان جاده !! . و همچنين در مورد نوارهايش ميگفت که شبها در هنگام فراغت همراه با دوستان اين آهنگها را از روی کامپيوتر گلچين ميکنند ! . راستی ايشان اصلاْ معتاد هم نبود و فقط به قول سکرتر گاهی تفننی سيگاری دود ميکردند . ...

**********
در حاليکه لولک همراه با يک عدد تور باکلاس تشريف برده بود کاشان از اين سفر هم جان سالم بدر برديم . و لابد اينطور ميشود که شاه‌عبدالعظيم رفتن با دوستان را حتی با دبی رفتن تنهايی ترجيح ميدهيم . ولی انصافاْ هيچ وقت اينهمه جک و جوات را با هم يک جا نديده بودم !! .
التماس دعا

بولک

  
نویسنده : yadman ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢