اولين عيد ديدنی وبلاگی !!

:: مثلاْ مقدمه ::
برای ما که در به در دنبال يه بهونه برای دور هم جمع شدن می‌گرديم مسلماْ عيد و سال نو سوژه‌ی خوبيه . دوستان زحمت می‌کشن و هماهنگ ميکنن تا برای روز يکشنبه ساعت ۷ بريم خونه‌ی يوسف و خانم ياس برای تبريک سال نو . البته رسم بر اينه که اول بايد رفت خونه‌ی بزرگتر فاميل ( وبلاگ ) و در بزرگتر بودن يوسف بحث بسيار بود اما ما به ناچار و با توجه به پالام پولوم پيليم !! يوسف رو انتخاب کرديم ! ...
*****
بازيگران : يوسف ، خانم ياس ، سايموند ، سيد ، لولک ، زهير ، انار ، شهاب ، نريمان و خودم .
بازيگران مهمان : رضا ، سکرتر و خفه ( ساکت سابق ، بي‌ زبون اسبق !! )
*****
:: ميدان انقلاب ، پل هوايی ، گلزار ::
بعد پاتوق شدن ميادين هفت تير ، ونک و وليعصر ايندفعه نوبت ميدان انقلاب بود لابد . ما ساعت ۶:۳۰ روی پل هوايی قرار داشتيم و البته کنار جناب گدا !! که ديگه جزئی از اون پل محسوب ميشن . شهاب جان برای اينکه باز هم نشون بده تو تاخير کردن و جاموندن ( مثل اردوی مشهد ) دوّمی نداره ، حدود يک ربعی دير کرد . به محض رسيدن شهاب عازم خونه‌ی يوسف ميشيم . بعد از ده دقيقه ميرسيم دم خونشون . همين طور که داشتيم دنبال زنگ می‌گشتيم به يک نکته‌ی بسيار مهم پی برديم . من خودم قبلا‌نا هرچی فکر مي‌کردم چرا يوسف اسم Director رو برای بلاگش انتخاب کرده اصلاْ‌ سر در نمی‌اوردم . اين آقای کارگردانی که مي‌بينيد همسايه‌ی گلزار خودمونه !! بابا تواضع ، فروتنی ............ اما ............ چيزه ......... مثل اينکه خراب کردم . تشابه اسمی بوده گويا . حيف !! . چيزه ...... پس چرا اسم بلاگشو گذاشته Director ؟
:: آنتن ، شربت خيار ، مربّا ::
هنوز درست سلام احوالپرسی نکرده بوديم که يوسف جان يه کنترل داد دست ما و گفت : ميرم بالا آنتن رو درست کنم . زنگ ميزنم هر وقت درست شد بگيد ... . خب تا اينجای کار مشگلی نداره . تلويزيون هم تصويرش درست شد . اما ....... موبايل مبارکه !! .......... الو کن کارگردان !!
حالا ديگه نوبت پذيرايي بود . اما چه سود که ما با اين پذيرايي ضايع شديم و ...... ( غليظ بخونيد اين ضايع شدن رو لطفاْ ! )
ماجرا از اين قرار بود که در يک چشم به هم زدن يه ليوان جلومون سبز شد و چه سبز بود اين ليوان !! . من تا حالا نوشيدنی سبز بغير از آب طالبی نديده بودم اما اينجا ديدم . باور بفرماييد حق داشتم يه جورايي برم تو خماری اين مثلا شربت . اين شد که شروع کرديم يواشکی از يوسف آمار اين شربترو گرفتن . کارگردان هم لطف کرد و خيلی قشنگ همراه با يه کم لبخند داد زد : خب بخوريد می‌فهميد ديگه !! . خانم ياس هم که مظلوميت و از همه مهمتر سرافکندگی ما رو ديدن ، دلشون سوخت و گفتن اسم اين شربت ليموناده !! . البته من از اول اينو ميدونستما اما اين شهاب ( که آبروی هرچی بالاشهر نشين رو برده ) با اسمهايي نظير شربت خيار ! گمراهم کرد .
چند دقيقه بعد سيد ، سايموند و نريمان هم از راه ميرسند . نريمان که تقريباْ تازه به اين جمع وارد شده در يک اقدام ما فوق تصور و با يک مربّا بازی شديد همراه با يک بسته‌ی بزرگ که کادوپيچ شده وارد ميشود . با اينکه از محتويات اين جعبه اطلاعاتی در دسترس نيست اما ......... نريمان جان شما سال تحويل چی کار ميکردی ؟ .... سعي کن سال بعد يه کار ديگه انجام بدی !! .
عين همون ماجرای شربت واسه گروه تازه وارد هم تکرار ميشه تا ايندفعه ما بخنديم و اونا ....... .
:: تصميم کبری ، تب موبايل ، فال ::
بعد از مستقر شدن گروه تازه وارد ، نريمان جان که بدجوری گويا امسال قصد حاشيه سازی دارن يه چشمه‌ی جديد از حاشيه هاشونو رو ميکنن .! عرض شود به خدمت شما ، عين بچه‌های مودب نشسته بوديم که يهو جناب نريمان فی البداهه فرمودند که امسال قصد کردن و تصميم گرفتن که از اين حالت مجردی در بيان !! ....... هنوز جمله‌ی نريمان تموم نشده بود که شهاب با صدای بلند شروع کرد به خنديدن ! . وقتی علت رو جويا شديم شهاب رو به نريمان کرد و گفت : عمله جان !! ، من که خيلی وقته اين تصميم رو گرفتم و قريب به يه لشگر هم واسه من دارن دنبال زن ميگردن هنوز مجردم !! اون وقت تو ......... . ( راست هم ميگه حيوونکی ! )
نگو اين تصميم نريمان Version جديد همون تصميم کبری خودمونه .
يه مدت بعد لولک هم وارد می‌شود . همراه با يه چيز جالب البته ! ........... مبارکه لولک جان ، موبايل رو عرض می‌کنم . و همچنين اختراع سبک و پيش شماره‌ی جديد بدست جنابعالی رو .
کدوم سبک ؟ ....... الان تقريباْ مُده که به پيش شماره‌ی ۰۹۱۳ ميگن ۰۹ جوات ( صفر نهصد و جوات ! ) . حالا ديگه با اضافه شدن لولک هم به اين جمع ميشه جوات در جوات و چون اين ضرب جواب درستی نداره پس يه پيش شماره‌ اختراع ميشه به اسم ۰۹ لولک ( صفر نهصد و لولک !! )‌
خلاصه تب موبايل بدجوری داره داره همه گير ميشه !! بپا نگيريم سکرتر .
زهير و انار هم به ترتيب از راه ميرسن . با کامل شدن جمع گرفتن فال حافظ ميشه اسباب بازی ما ! . البته من از جزئيات فالها چيزی نميگم تا بيشتر از اين آبرومون نره .
:: سکرتر ، خفه ، رضا ::
در طول اين عيد ديدنی جای خالی اين چند نفر احساس ميشد ولی نه خيلی !! . البته عذر رضا از همه واجب تر بود . ايشون که تقريباْ بزرگتر ما تو اين جمع هستن ، اونشب ۴۰مهمون داشت يزيد ! . حالا چرا يزيد ؟ خب آخه به قول شهاب فاميل های خانمش بودن ! ( جالب اينجا بود که شهاب هيچ وقت جرات نکرد اين جمله رو جلوی خانم ياس بگه ! )
سکرتر هم که همراه با خانواده خراب شده بود سر خفه در ايالت قم و مسلماْ اين پايه‌ی هميشگی تمام قرارهای وبلاگی نميتونست در جمع ما حاضر باشه و چه حيف ! .
:: شام ، شام ، شام ::
برای شام هم دوستان رفتن و از بيرون غذا گرفتن تا ما بالاخره بتونيم از يوسف شيرينی موبايلشو بگيريم ...
و ما هم بهمون گويا خيلی خوش گذشته بود بطوريکه تقريباْ تا ساعت ۱۱ داشتيم عيد ديدنی می‌کرديم و اين عيد ديدنی يکی از عجيب ترين ها در نوع خودش بود ... .
*****
سال ۸۱ هم رفت . با کلَی حاشيه و ضد حاشيه . حاشيه هايي که قسمتي از زندگی ما بودند و ضد حاشيه هايي که گاهی اوقات از حاشيه ها نيز جذاب تر ميشدن .
اينم اولين ضدحاشيه تو سال ۸۲ بود که مثل تمام ضدحاشيه های گذشته با کلّی کاستی مثلاْ نوشته شد .... . ولی باور بفرماييد که سخته نوشتن ضدحاشيه از جماعتی که سر تا پا حاشيه هستن . خلاصه ببخشيد که يه ذره زياد بی مزه ميشه ... .
خداوندا ............ در سال جديد حاشيه هايي زياد و ضد حاشيه هايي زيادتر به من ، اين مثلا ! وبلاگ نويس نديد بديد ! عنايت فرما .
آمين .
التماس دعا .

بولک


  
نویسنده : yadman ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢