مثلا درددل ...

:: مثلا مقدمه ::
عادت کرده بوديم نماز صبح رو تو حرم بخونيم ، عادت کرده بوديم وقتی ميريم تو خيابون اون گنبد طلائيشو ببينيم ،عادت کرده بوديم هر وقت دلمون گرفت بريم با آقا درد دل کنيم ، عادت کرده بوديم ......... به خيلی چيزا و خيلی آدما . بد عادت شده بوديم .
خنديدن موقع خداحافظی خيلی سخت بود ، همينطور گريه نکردن موقع تنهايی . خيلی زود گذشت و چه زيبا بود .

زندگی چون سفر است زود به پايان برسد ............. قدر امروز بدانيد به فردا نرسد

التماس دعا
بولک   
نویسنده : yadman ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱