!

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی ديدند که گودال چقدر عميق است ، به دو قورباغه ديگر گفتند که ديگر چاره ای نيست ، شما به زودی خواهيد مرد .
دو قورباغه ، اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه های ديگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد .
بالاخره يکی از دو قورباغه تسليم گفته های ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه ديگر با تمام توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد . هرچه بقيه قورباغه ها فرياد می زدند که تلاش بيشتر فايده ای ندارد ، او مصمم تر می شد . تا اينکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : « مگر تو حرفهای ما را نمی شنيدی ؟ »
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ! . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که ديگران او را تشويق می کنند .

* برگفته از کتاب « هفده داستان کوتاه کوتاه »

:: بولک ::

  
نویسنده : yadman ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢