خداحافظ ، عاطفه !!

آخرين باري كه رضا دريايي را ديدم ، پانزده شانزده سال پيش بود . امروز دوباره ديدمش . البته خودش را نه ، عكسش را . داشتم رانندگي مي‌كردم كه عكس بزرگش را روي شيشه عقب يك ماشين ديدم . زيرش با خط درشت نوشته بود : جوان ناكام رضا دريايي .
پيش خودم گفتم الان است كه از شدت ناراحتي تصادف كنم ، ولي اتفاق خاصي نيفتاد . يك لحظه تمام خاطرات شيرينم با رضا جلوي چشمانم زنده شد . گوشه اي پارك كردم و سرم را گذاشتم روي فرمان . يك مقدار زور زدم كه گريه كنم ، اما گريه ام نگرفت . ماشين رو روشن كردم و به اميد اينكه بالاخره تصادف كنم ، به راهم ادامه دادم .

*علي به پژوه

:: بولک ::


  
نویسنده : yadman ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢